lover
یک باره از علاقه مندی اش به یک دختر می گه و باهاش برخورد میشه .... ناراحت میشه خیلی زیاد و صبح زود میزنه بیرون ....
منو یاد خودم و دیوانگی هام میندازه و لبخندی رو لبام میشینه ...
با رفتنش می گم : خیلی وقت بود یک عاشق ندیده بودم ...
میگه : پس من چیم .......
اینبار لبخندم قشنگ تره ..............
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 13:0 توسط nin?؟