یک باره از علاقه مندی اش به یک دختر می گه و باهاش برخورد میشه .... ناراحت میشه خیلی زیاد و صبح زود میزنه بیرون ....

منو یاد خودم و دیوانگی هام میندازه و لبخندی رو لبام میشینه ...

با رفتنش می گم : خیلی وقت بود یک عاشق ندیده بودم ...

میگه : پس من چیم .......

 

اینبار لبخندم قشنگ تره ..............