هر روز بزرگ تر می شوی و من قدرت مقابله با زمان را ندارم

فکر اینکه تولد دو سالگی ات محکم روی پاهایت می ایستی و به میز تکیه نخواهی کرد دیوانه ام می کند 

فکر اینکه در پنج سالگی موقع فوت کردن شمع هایت ادای بتمن را درآوری پریشانم می کند 

و فکر اینکه روزی کلاهت را به هوا می اندازی و شادی فارغ التحصیلی سر می دهی و دیگر نوزاد نیستی کلافه ام می کند

تمام اینها شادی هستند اما مرا غمگین می کند غمگین از اینکه چقدر دلتنگت خواهم شد روزی که دیگر کنارم نیستی 

خداوند پشت و پناهت باشد کوچولوی دوست داشتنی من