مدت ها بود که رفتن به خانه پدری را به خاطر کرونا کمتر و کوتاه تر کرده بودم 

هر وقت هم که می رفتم نیم ساعت و در فاصله دو متری شان می نشستم، نه آغوشی نه دستی و نه بوسه ای

اوایل با چشمان اشک بار از خانه شان بر می گشتم 

دیشب که زلزله آمد به خانه آنها پناه بردم . مادرم در عین خستگی مدام میوه می آورد ،چای می آورد، تشک جابجا می کرد 

حتی در پاسخ سوال چیزی برای سحری تو یخچال هست؟ شروع کرد به درست کردن سحری...

می خواست برود باز میوه بیاورد که به اصرار گفتم نه دیگر خسته شدی مامان و ناخودآگاه بوسیدمش ....

یک ماچ آبدار چند ثانیه ای

بزرگ ترین ماچ ممکن 

و بعد تازه یاد کرونا افتادم اما .....حسرت تمام ماچ های این دو سه ماهه از دلم رفت 

و این بوسه تا ابد در ذهنم خواهد ماند

 

خداوند همه مادر ها رو حفظ کند و درگذشگان را روان شاد نماید 🙏🙏🙏